تبلیغات
هیچ.خواب.هیچ
هیچ.خواب.هیچ

لطفا هیچ كدوم از آثار این بلاگ رو كپی نكنید

انجماد بر تك تك حضور ها چنگ میزدند! همه چیز همانطور ایستاده!
به آخر قصه رسیده ایم ! جای كه نویسنده قلم را بر روی میز میگذارد و آخرین بوسه اش  را به روی ماشه ی خاطره میزند،
بهترین اثرش با رنگی سرخ!
كم كم سكوت فضا را پر میكند، فریاد ها به چشمها پناه میبرند!و ما به هم خیره میشویم
كم كم سكوت روی جنازه اش جریان  پیدا میكند روی قلم میخزد و در تك تك صفحات كتاب جای میدهد خود را!
كتاب را بر میدارد و درست هما نجا كه بود
                    یخ میزند
 



نوشته شده در جمعه 12 اسفند 1390 ساعت 12:08 ق.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات |

سلام به دوستان گلم خیلی وقت بود نبودم! بعد سالها اومدم، شعری که مشترکا توسط یکی از بهترین دوستانم

-خانم نسترن کاوه-

و خودم سروده شده رو براتون بزارم! امیدوارم خوشتون بیاد!

درضمن اگر ضعف یا کم و کاستی داره بذارید به پای اینکه خیلی وقته شعر نگفتیم!

همین!

======

دلت را چشمهایم آرزو میکرد

نگاه من نگاهت را به دنبال سکوتی جستجو میکرد

و آنگاهی که خورشید از نگاهت زنده میگردید!

دلم تیره و تار و سرد میگرید

قسم می خورد که دیگر نخواهد بود

نقاب بر چهره ی عریان نخواهد بود

صدا  می زد که: « آیا دوستم داری؟

بگو تا انتهای عشق بیداری»

سکوتی پاسخش می داد

اما سرد!

که من رفتم مگو باید!

به فصل درد های زرد

قسم میخورد که دیگر نخواهد بود

و او مبهوت!

در آنجا که سکوت سایه های سرد

به رویش خاک می پاشید

=====================

در ضمن همین شعر رو در بلاگ دوستم  هم میتونید بخونید

آدرس: چای سرد


نوشته شده در سه شنبه 6 دی 1390 ساعت 02:12 ق.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات |

من میگویم: امشب ،شب ،سیاه میشود! ماه هم با خورشید در حیاط خلوت مشغولند
او می گوید: خودت كه هستی، روشنش كن!
من می گویم: هرچقدر هم سپید! حل میشود در این همه هیچ!


من می گویم: شبت روشن
او میگوید: امشب! من! سیاه خواهم بود!
او میگوید: هرچقدر هم سپید! یك نقطه گند میزند به همه اش!

و من در تصویری سیاه!
و او با تفكری سیاه!

                                                                    حل میشویم در نیستی!
یك نفر یك چیز را عوض كند!



نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر 1390 ساعت 02:24 ق.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات |

باز هم خدا... یك جای كار مثل همیشه...لنگ میخورد...  باز هم خدا...یادش رفته كه برای تنفس... پنجره را باز بگذارد... یك نفر به او بگوید.... نترس كسی دیگر پر ندارد...
شاید یك نفر... به عمق فاجعه رسیده باشد... شاید یك نفر بخواهد بالاترین چیز را... شاید دیگر به خفگی رسیده...شاید باید قدری هم انتخاب! شاید باید....
اختیار... بدون دست داشتن در پایان... در آغاز...
شاید هم!   ما فراموش كاریم؟!  شاید این انتخاب ماست... و چقدر احمقیم كه  فكر میكنیم خدا پنچره را بسته؟

خدا هم مثل ما به پریدن فكر میكند؟

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان 1390 ساعت 03:35 ق.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در جمعه 8 مهر 1390 ساعت 12:00 ق.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات |

آغوشم را برای قدری سكوت باز میكنم!‌ تا بپوشاند خوابهایم را! تا بپوشاند پریدنم را!
گیرم كه پنجره باز است! چه كسی میپرد؟! فقط میخواهم قدری بلغزد قلم و از روی گونه هایم سقوط كند!
فقط می خواهم پایان دهم به این دریا بودن!‌ به این دریا بودن و جا نشدن در كاسه ی كودكی كه چشمانش به آسمان خشك شده! " واقعا كسی آنجا هست؟"
دست میكشد باد بر گونه ها سیاه شب!‌ و هضم میشود در هیچ! خوابِ وقتی را میبیند‌ كه نقطه ها زنده اش میكردند...
از هم گسیخته ترین فریاد را مینویسم! فریادی كه سوالی شد... به این فكر میكرد كه برای چه مرده است...


دست بكش به روی شب!‌خیس كن تن مرا
در میان  جیغ ها، یك نفر سرودنیست
شوق پر گشودنت، در دل بهانه مرد!
این بهانه راست بود، كه پرنده مردنیست!


نوشته شده در شنبه 2 مهر 1390 ساعت 11:18 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات |

تصویر كم كم واضح میشود... تصویر روی خیابان  ثابت است... یك مرد با عجله از جلوی دوربین رد میشود ... با خود میگوید: پس كی می آید... مرد از تصویر خارج می شود.. دوربین بعد از چند لحظه به دنبال مرد میرود... صدا به سرعت واضح میشود: پس كی می آید... تصویر روی حركت مرد ثابت میشود...

چند لحظه بعد تصویر  بر میگردد روی صحنه ی اول

یك زن درون صحنه نمایان میشود.... با خود می گوید: پس كجاست.... از تصویر خارج میشود... دوربین بعد از چند لحظه به دنبال زن میرود.... صدا دوباره واضح میشود: پس كجاست... دوربین روی حركت زن ثابت میشود...

چند لحظه بعد دوربین بر میگردد روی صحنه ی اول

مرگ در تصویر ظاهر میشود... وسط تصویر می ایستد ، داسش را بر زمین می گذارد... و همانجا ناپدید می شود

دوربین به روی زن می رود ... باخودش میگوید: شاید جا مانده...می ایستد .... بر می گردد... دوربین روی حركت زن ثابت میشود... زن بعد از داس می ایستد

دوربین به روی مرد میرود... با خودش می گوید: شاید رفته باشد... می ایستد... بر میگردد..... زن را میبیند... پشت داس می ایستد...

 داس درست وسطشان قرار دارد


مرد صدا میكند، زن بر میگردد،‌ هر دوشان خوشحالند كه دیگر نمی گردند، كه به هم رسیده اند

مرگ ظاهر میشود داس را بر میدارد
و
پایان قصه را مینویسد



 



نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور 1390 ساعت 10:13 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات |

 ماه، پرچ شده بر بوم سیاه،‌تكان میخورد كه ....

یك نفر! بر بامی بلند، عطر آخرین آغوش را به آغوش می كشید كه....

فرشته ای ، تعظیم نكرد، عاشق حوا بود كه .....

باد بادك، در دست كودك، نخی پاره ، آنقدر بالا رفت كه ....

                                                           

                                                                      سقوط كرد...





نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور 1390 ساعت 09:21 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات |

یك خط در میان، بود، نبود ،‌بود ،‌نبود، بود ، نبود، بود،...نیست...
نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور 1390 ساعت 02:20 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات |

عمود بر زمین بایست!‌ زمین از آن توست....‌با دستانی خالی به جنگ مرز ها برو، حصار را بردار.... تن بده به رقص نا موزون نقطه های سیاه، سپید، زرد ، ‌سرخ.... و تكرار كن،‌ زمین گرد است ،زمین گرد است ،زمین... و ایمان بیاور به آیین گردش....سرباز هم میداند، وقتی مرزی نباشد تفنگ ها خواهند مرد!


مرزها را بردار، واژه ها آزادند!
این خطوط قرمز؛ خون ما در باد است...
هیچ كس برتر نیست، همه گی یكسانیم!
با خودت تكرار كن ، این جهان آزاد است




نوشته شده در جمعه 28 مرداد 1390 ساعت 10:27 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات |

ضربه ی تبر، درخت!‌ شكست خواب پرنده!‌ خم شدن چند درخت!‌

نقطه سر خط

سكوت وحشیانه ی خانه، پرواز رنگی تیره در هوا، خم شدن چند آدم!

نقطه سر خط

جملات كلیشه ای، دردی تك نفره، دروغ "من خوبم"!

خط ممتد

مرگ!


سقوط یك درخت وَ  یك جنگل خاموش
عبور جریان سرد در درونی داغ
وتكرار جملات ز پیش آماده
صدای قطع درخت، مرگ كامل یك باغ




نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد 1390 ساعت 11:41 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات |

  آزادی؟....چه واژه ی بی معنایی! وقتی میدانم و میدانی كه بلاخره جوانه، زیر پوتین له خواهد شد!‌ خدا در خواب های ماست! اینطور میگویند!‌ ولی صدای افتادن سرو حتی خدا را هم دور میكند!‌ وقتی حاكم هیزم شكنی باشد كه كینه درخت را دارد....
 
یك روز هم جنگل ما سبز میشود!
وقتی كه هیزم شكن از جنس ما نبود
پوتین های سرد همه محو میشوند
وقتی كه نام حاكمی در واژه ها  نبود



نوشته شده در شنبه 22 مرداد 1390 ساعت 11:40 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات |

آنقدر دوست دارم قدم بزنم! برگها بریزند و خرد شوند....خرچ خرچ.... باد سردی بوزد،دانه دانه دكمه هایم را ببندم ، یغه ام را بالا بدهم ، و در خودم جمع شوم.... گوش بسپارم به صدای پیانوی دختركی كه كنار سرو مینوازد و من هم همراه او میرقصم و انگشتانم را با غباری كه در نور لابه لا درختان میرقصد ، بازی دهم، و نت های غبار را با سیم های هوای بنوازم، و گوش فرا دهم به دخترك كه فریاد میزند......

آوای تكنوازی دختر كنار سرو
نتهای خسته ی پیانو در هوای سرد

و رقص های فانتزیم با غبار و باد
آوای تكنوازی دختر كنار مرد....





نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد 1390 ساعت 04:04 ق.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات |

با اینكه اصلا حس آپ كردن نبود ولی نمیخواستم دوباره برقای بلاگ بره! مثل توربینای برق میمونه اگه چند وقت نچرخی برقا سراسری قطع میشه‌! پس میچرخیم تا بچرخه
یه پست جدید می‍زرایم! از استاد مسلم و اسطوره برای من قیصر امین پور!

کودکی ها   

باد بازیگوش
بادبادک را
بادبادک 
دست کودک را
هر طرف می برد
کودکی هایم
با نخی نازک به دست باد 
آویزان!

-------------
و به معنای دیگر
.
.
.
.
آویزان

نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1390 ساعت 09:48 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات |

انقدر كثیف شدم كه میتونم یه كتاب و به كثافت بكشم! انقدر كه جیغ بزنم تا همه بفهمن كه كثیفی چه بوی گندی داره البته برا شما

انقده دوست دارم جیغ بشم تو دهن كسی كه داره آخرین جیغشو میزنه... خلاص!

كاش میشد كه آدم بشینه همینطوری همه چیزش پشت سر هم مث فیلمای فارسی ردیف شه... ولی چه كنیم كه مث همیشه یه تیكه از پاذل دنیا كمه ! انگار خدا برداشته قایمش كرده بعد ما رو سر كار گذاشته ، ماهم حالا نگرد كی بگرد، شایدم ما خودمون گمش كردیم انداختیم گردن كسی كه از همون اول بی گناه بوده، یعنی به معنای دیگه جوری كه میگن گنا اصا را نمیده بهش...

میدونم الانا دارم شر و ور میگم ولی اینا برا خودم فقط یه شعره! یه شعر بی قافیه ،‌ یه شعر بی معنی ،یه شعر بی وزن، اصا یه شعر شر و ور .... نه قدمیه ، نه جدید ، نه سپید ، نه سیاه، نه آزاد ، نه اسیر فقط هستش ، یعنی دوست داره باشه ولی جایی نداره بین ما مث شوشول فرنود كه كلی بهش خندیدیم و یادمون رفت كه

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است

و باقیه قضایا فقط خندیدیم مث هزار تا كار دیگه كه شب و روز باخنده ازش فرار میكنیم چون زشته ...

یا مث آب بازی یه عده آدم احمق كه نمیدونن شادی حرومه( خوب نفهمن دیگه ، ما میفهمیم) حالا برا اینكه سر عقل بیان مث قرون وسطی نشوندنشون رو صندلی و میگن آ بچه ی خوب اعتراف كن

دیگه خسته شدم ، انگاری دیگه داره صفحه بو گند میگیره بهتره بس كنم

در ضمن اگر كسی از اینجا رد شد .... لطف كنه به بزرگی خودش ببخشه :[خیلی خنده ی تلخ]


نوشته شده در شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 11:39 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت