تبلیغات
شادی شبانه کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر

شادی شبانه

دوستان عزیزم لطفاً بدون اجازه هیچ چیزی از این وبلاگ کپی و در جایی استفاده نشه
با تشکر فراوان



نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت 11:16 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات | |

میشه از من رد شی تا رد شم

میشه از این زندگی رد شم

میشه از خاطرات تو پل زد

بی خیال غصه ی بی حد شم

 

میشه یک بار دستم و بگیری

میون این همه هیاهوی شب

میشه یک بار پیش من باشی

وسط این همه تلاطم و تب

 

میشه یک بار هم اگر که شده

خنده ای شی  وسط این ماتم

بغضم و ول نکن که من بی تو

بدون تو کیش وَ ماتم

 

میشه این شب رو تا صبح شعر گفت

میشه از خنده های تو خندید

میشه گفت گم شو به هر کی که

میگه از خنده هامون خیری ندید

 

میشه غرق شد توی آغوشت

میشه موهاتو شونه و گل زد

میشه به روی ماه تو خندید

میشه از تو تا خدا پل زد

 

میتونم با تو تا ته دنیا

بی خیال این بغض ماتم شم

میتونی از من هرچی و بخوای

تو بخواه تا من  همون آدم شم

 

بیا روی شب قدم بزنیم

بیا تا صبح رو به هم بزنیم

بیا تا صبح هر چقدر که شد

بوسه بیشتر  حرف کم بزنیم

 

میدونم خوب میدونی بانو

شاعر این ترانه من نیستم

دست بکش روی این ترانه و شعر

منم پابند تو وای میستم

 

آغوشت رو به روی من وا کن

دیگه از این تنهایی خستم

دیگه از هرچی بود دل کندم

دیگه چشمامو روی شهر بستم

 

دستت و محکم به من گره کن

واسه اون لحظه ای که می افتیم

دهانمون رو اگه بستن هم

میدونی ما حقیقتو گفتیم!


نوشته شده در شنبه 9 دی 1396 ساعت 11:26 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات | |

بهار در این شهر غریب قدم نمی گذارد

به دست های سرد تو، به چشم های زارم

دوباره از زمین تو عبور می کنم باز

شماره های قرص را دگر نمی شمارم

 

چه می شود حضور من به چشم تو بیاید

به علتی هبوط کرد به علتی که شاید

هبوط من به این زمین دلیل اشک او بود

خدا دری که بسته است دگر نمی گشاید

 

به خواب من بیا که این ضمیر خسته ی من

دگر توان این همه گلایه را ندارد

کنایه می زنند به اسم تو تمام مردم

دلم توان این همه کنایه را ندارد

 

دوباره چشم های تو ز چشم من گذر کرد

دوباره این تلاقی یک عبوری از هنر کرد

دوباره خط خطی شدم به روی این سپیدی

دوباره آیه ای از آن خدا به من گذر کرد

 

شلخته است شعر من درست مثل مویت

تو شانه ای میان این خطوط ها به سر زن

که شاید این ترانه از شلختگی در آید

بیا یه شاخه از همین شکوفه ها به سر زن

 

عبور می کنم ولی که رسم عاشقی نیست

بیایی و دلم رو عاشقت کنی، نباشی

روی و این سکوت را به هم زنی و رد شی

به روی زندگی من سقوط را بپاشی


نوشته شده در یکشنبه 21 آبان 1396 ساعت 12:22 ق.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات | |

چرا همیشه باید
بهترین اثر
باشد؟
کلمات جای خود را
عوض می کنند
تا شاید تو در میانشان
جای گیری
می دانم
دیگر این جوهر
فقط با خون می نویسد
و دیگر جزئی از من
کسی نیست!
اما همیشه بزرگترین هدف
بزرگترین قربانی خواهد بود...

نوشته شده در یکشنبه 2 مهر 1396 ساعت 09:17 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات | |

همانجا ایستاده ام
که بوده ام!
فقط تنها فرقش این است که
تو دیگر
به دوربین لبخند نمیزنی
نثر نمی شوی
با شعر هایم تکان نمی خوری
و
دوربین رو به خاموشی است...

نوشته شده در جمعه 31 شهریور 1396 ساعت 11:44 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات | |

سکوت
اولین قدمی است که می توانی
برداری
و بعد تکه های آن را
کنار هم بچینی
تا شاید تصویر اتفاق
بیافتد!
اما درست همان لحظه
همان لحظه ای که دستانت
لمس دستانش را به زبان آورد
آیه ای نازل شد
که هم تو را فرا می خواند
و هم او را از تو
درست همانجا که فکر می کردم
فرشته ای
نمانده است
دیگر
آخرین فرشته را
قربانی کردم
تا بدانم
آلوده ترین دست ها
دست های خاک
و شاید دانه ای که
خدا را نوید می دهد ...

نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور 1396 ساعت 10:24 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات | |

کودک من بخواب که تمام شهر روشن است
میان این بهبه ی شهر جدید آهنی
کودک من بخواب که
چراع خانه روشن است
بسان قاصدک میان دست های شب رها
بسان آن پرنده ای که بارها
به سوی روشنی صبح بال زد
پر زده ای میان آفتاب و رعد
میان تل گرگ ها
که گرگ می درند دگر
بخواب که تمام مردمان شهر
تشنه به خون گرگ ها
تفنگ به دست
میان شهر می تپند
کودک من بخواب که
خواب نمی شود دگر به چشم های مادرت
بخواب که
تو هرچه گریه کرده ای
جواب می شود به روی گردن
تمام گرگ های شهر
بخواب که ستاره ها
روشن اند
بخواب که
دو چشم های خیس من که تا ابد برای تو می تپند
فقط به روی مرگ بسته می شود
بخواب که
به هرچه حکم داده اند
خدا در آسمان شب
بزرگترین حاکم است
بخواب که
اگر به گریه های آن نگاه تو نگاه نکرد
خدا به زجه هایشان نگاه نمی کند دگر
بخواب که
خدا خودش قبیله ی
تمام گرگ های روسیاه را می درد
بخواب که حتی اگر گذر کنند تمام چشم های شهر
از این گناه نا تمام
گذر نمی کند خدا
که اشک های تو بدون پاسخ خدا نمی کند گذر
بخواب که برای تو نوای شب بخوانمت
بخواب که تو را فرشته ای میان دست های آن خدا بدانمت
بخواب که دگر صدای نعره های گرگ های رو سیاه به گوش تو نمی رسد
بخواب که حاکم این زمین آن زمان خداست
بخواب که دو چشم های مشکی ات
سیاه می کند به هرچه هست نیست آن قبیله ی سیاه
و آخرین صحبت من که با شماست
ز هرچه شد کن گذر
ولی نمی شود گذر ز مشت های آهنین آن خدا







نوشته شده در شنبه 7 مرداد 1396 ساعت 04:14 ق.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات | |

سپید نمی شود ولی، سیاه می رسد به من
به هر چه هرکه بود حرام، مباح می رسد به من

 

دو دست من رها شده است، میان این دو دست باد
دگر به هیچ جا نماند، سرود های شاد باد


درون انزوای خویش، سقوط می کنم به خاک
به هر دریچه ای زدم، نمی شود گناه پاک


من از سقوط خسته ام، و باز دلشکسته ام
من از تمامی زمین این زمان، خسته ام


به عشق قسم نمی خورم ولی که عاشقم هنوز
دو دست سرد را بگیر، میان این قسم بسوز


به هرچه فکر می کنم سیاه می شود دلم
به رنگ چشم های تو، به چشم های بسته ام


در این سقوط ممتد ترانه های لعنتی
به فکر لحظه خروج، به فکر بوق ممتدی


تو از زبان من جدا نمی شوی ولی که من
به هرچه بود سر زدم، تو هم دوباره سر بزن


چه می شود خدای ما نگاهی به زمین کند
مرا از این زمین جدا، فقط مرا همین کند

چه می شود اگر تو را میان چشم های باد
غزل شوی ،ترانه ای، ترانه ای که یاد داد...

...من از تمام مردم تمام شهر غربیه ام
نمی شود که لحظه ای، که خشک بُوَد دو دیده ام

تو صاحب تمام شعرها و این ترانه ای
تو ام سکوت ممتدی، برای من بهانه ای


که از دو چشم های تو که هیچ وقت ندیده ام
به سمت تو گذر کند دو اشک های دیده ام

 

دلم برای آن همه ندیدن تو تنگ شد

دلم خیال دیدن دو چشم تو به گور برد

 

مرا میان این همه غریبه ها رها نکن

دو دست های من بگیر، مرا ز خود جدا نکن

 

اگر که میشود مرا در این ترانه ها ببین

به قلب من هبوط، تو را قسم فقط همین

 




نوشته شده در سه شنبه 27 تیر 1396 ساعت 10:21 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات | |

به شهر شب قدم بزن میان خواب های من
گذر کن و سپید شو میان لحظه ی شدن
میان کوچه رنگ دست های تو کشیده شد
به زبری دو دست تو میان دست های من

ترانه ی منی و من ترانه می شوم ز تو
توخالق فرشته ای  میان این همه خدا
 و خالقت چه ایده ای به روی طرح خاک زد
دو چشم خالقت نمی شود ز چشم تو جدا

تو سهم کل شهر را به دوش می کشی من
نشسته ام نظاره گر و هیچ نمی کنم دگر
ولی تو در میان کوچه های شهر می ورزی
و من دوباره باز من نشسته ام نظاره گر

به هرچه حرف ناروا که می زنند گوش کن
که تو پیام آور سپید شهر ماتمی
تمام شهر جیغ می کشد به گوش تو ولی
تو زاده ی خدایی و  تو از ضمیر آدمی

نفس بکش نفس بکش که این نفس غنیمت است
میان مردمی که سرب می کنند در هوا
تو قاصدک بشو میان دست های سبز باد
تو قاصدک بشو میان آسمان شب رها

نمی شود سکوت کرد نمی شود رها نشد
نمی شود درخت را ز ریشه ها جدا نمود
اگر که قطع می کنند تو را به شاخه و تنه
دوباره سبز می شود جوانه هایی از سرود

تو قد بکش بلند شو میان این همه تبر
که تو جواب آدمی به پاسخ تمام شهر
اگر که حصر می کنند تو را میان واژه ها
بیا تمام شهر را به شهر قصه ها ببر

تو بیت آخر تمام شعر می شوی و من
تو را به آخرین نسیم شهر می سپارمت
به سان مهربانی تمام قطره های ابر
به روی کاغذی سپید، سپید می نگارمت






نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر 1396 ساعت 02:54 ق.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات | |

نظر لطفاً
ممنون
----------------------------------
یه نفر همینجا واستاده جلوم
میگه از هرچی بدیه دس بکش
بشین و با دلت آرزو بکن
بشین و اینجا یکم نفس بکش

یکی هست میگه بهم بمون نرو
هرچی شد دستامو دیگه ول نکن
یه فرشته یه نفر که پاکه و
هی میگه انقد منو دو دل نکن

یه نفر هر شب تو خوابم میاد و
یاد یه چیزایی میندازه منو
هی میگه چپ نرو راهتو برو
دوباره یادت بیوفته موندنو

تو خودت خوب می دونی کیو می گم
یه نفر که خیلی نزدیک به من
یه نفر که جونمو واسش می دم
یه نفر که می تونن ساده بگن

که همه چیزم شده چشمای اون
شب و روز می گذره و کنارمه
البته انگار فقط تو خوابه او
اونجوری که اون میگه دچارمه

فکر این مسیرو می کنی و من
تموم مسیر و یکجا دویدم
دیگه فکر چی و داری عزیزم
یدونه پلک بزنی من رسیدم

نگران راه نباش تموم میشه
من و تو به هم میرسیم به خدا
میگی که جون خدا قسم نخور
دوریمون تموم میشه همین روزا

بیا و دستامو محکم بگیرو
نذار هیچ شکی توی دلم باشه
میدونی راه ما دوره خب، ولی
میشه که رابطمون محکم باشه

اینو تکرار می کنم فقط بدون
راهی جز اومدن من نداری
هر جا که دلت می خواد بزار برو
آخرم سر روی شونم میذاری



نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد 1396 ساعت 11:14 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات | |

لطفاً نظر بدین در مورد این شعر با تشکر
--------------------------------------------------------
دوباره مسخ می شوم قلم به دست می شوم
دوباره هق هق شب و دوباره مست می شوم
دوباره چشم می شوی میان خواب های من
دوباره هیچ نمانده است، به هرچه هست می شوم



دوباره باز طعم تلخ، دوباره این ترانه ها
میان خلوت منو ، میان عاشقانه ها
میان شعر های تو، میان واج واج من
میان بهت امشب و میان این بهانه ها



دوباره دست می کشی به روی دردهای من
دوباره از ته دلم برای خاک تر شدن
دوباره آرزوی من برای هیچ تر شدن
دوباره زجه های من برای بیش تر شدن



دوباره شعر می شوم بر روی خنده های تو
که لحظه ای جدا نشد خیال من خیال تو
چه می شود اگر که تو به سوی من قدم زنی
منو دوباره این همه خیالی از محال تو



سقوط می کنم که تا دوباره بال و پر زنم
دوباره از ته دلم به چشمهات سر زنم
ولی نمی شود که این سقوط سرنوشتم است
نمی شود که بیش از این خیال بیشتر زنم



دوباره هی خیال تو، دوباره هی ترانه ها
عبور می کند ستاره از همه نشانه ها
به چشمهات می رسد، تو را به طرح می کشد
دوباره وصف می شود به شکل تو کرانه ها



دو دست سرد را بگیر میان دست های خود
که لحظه ای جوان شود خیال خواب های من
اگر سکوت می کنم به عشق چشم های توست
ولی نمی شود دگر سرود قاصدک شدن



سکوت می کنم ولی، به یاد تو ترانه ام
ترانه ام ولی سکوت هم به یاد تو شکست
سکوت را زمن بگیر، به اشک های تو قسم
هزار بار این مرد هزار بار ترانه هست


نوشته شده در یکشنبه 28 خرداد 1396 ساعت 03:13 ق.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات | |

دوباره چشم بزار تا دوباره من گم شم
نمی شود که بیایی که جزءمردم شم؟
نمی شود که دوباره به چشم تو آیم؟
نمی شود که دلیل سقوط و گندم شم؟

دوباره دست می کشم به روی خستگیت
دوباره باز ترانه به زیر خط خطی ات
هنوز هم هزار بار شعر می گویم
که لحظه ای شود از وصف چشم قهوه ایت

ترانه باز می شوم، ترانه های سیاه
با یاد چشمهای تو، به آن تبلور ماه
به یاد چشم های بزرگ قهوه ای ات
به یاد اشک هایی که می رود ناگاه

به یاد دست هایی که باز نگرفتم
به یاد آن همه چیزی که با تو من گفتم
چه می شود که باز شاهدخت من باشی
دوباره اشک می شوم، دوباره می افتم

تو از زبان شعر من جدا نخواهی شد
تو در درون شعر های من، خواهی ماند
نمی شود که دوباره به خواب من آیی؟
ترانه می شوم و تو دوباره خواهی خواند

 ترانه می شوم تا بهانه ام باشی،
به تو دوباره بگویم، که از جا پا شی
دوباره در میان دست های تو باشم،
دوباره در میان خاطرات من جا شی

تو خوب می دانی که تمام این دنیا
به همان لحظه ای که با تو بود دلبسته
به چشم های تو قسم که هیچوقت این مرد
نمی شود از این شعر گفتن خسته









نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت 09:41 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات | |

ولی تو خیالم هنوز باهاتم....

-----------------------

یه قلب شکسته یه روح پریشون

یه عاشق یه تنها یه بی کس یه مجنون
از اون مرد مغرور یه دیوونه مونده
یه ویرونه بی تو از این خونه مونده
تو دنیامو بردی سپردی به ماتم
ولی تو خیالم هنوزم باهاتم
هنوزم همونم یه کم مبتلاتر
هنوزم همونی یه کم بی وفاتر
هنوزم همونم یه کم مبتلاتر
هنوزم همونی یه کم بی وفاتر
یه کم بی تفاوت یه عالم غریبه
دل نیمه جونم هنوزم غریبه
یه وقتایی گیجم واست گل میارم
میام پیش عکست تو گلدون میزارم
حواسم بهت نیست تو که نیستی پیشم
تو یادم میایو پر از گریه میشم
تو از من بریدی من از تو بریدم
خدا رو چه دیدی شاید خواب دیدم

آهنگ هنوزم همونم یکم مبتلاتر هنوزم همونی یکم بی وفاتر
که تو رفتیو رفتم از این زمونه
چی به روزم اومد آخه کی میدونه
هنوزم همونم یه کم مبتلاتر
هنوزم همونی یه کم بی وفاتر
هنوزم همونم یه کم مبتلاتر
هنوزم همونی یه کم بی وفاتر
یه کم بی تفاوت یه عالم غریبه
دل نیمه جونم هنوزم غریبه
هنوزم همونم یه کم مبتلاتر
هنوزم همونی یه کم بی وفاتر
هنوزم همونم یه کم مبتلاتر
هنوزم همونی یه کم بی وفاتر
یه کم بی تفاوت یه عالم غریبه
دل نیمه جونم هنوزم غریبه
هنوزم همونم یه کم مبتلاتر
هنوزم همونی یه کم بی وفاتر
هنوزم همونم یه کم مبتلاتر
هنوزم همونی یه کم بی وفاتر
یه کم بی تفاوت یه عالم غریبه
دل نیمه جونم هنوزم غریبه
غریبه غریبه غریبه

---------------------

دانلود آهنگ


نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت 10:12 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات | |

کاش می شد چشمانم
گره را
معنی می کرد
کاش این فاصله لعنتی
جزام من نبود
کاش خاکستری نبودم
سفید سفید!
میدانی اول نبودن
 حتی در مسابقه
خوب نیست
آخر به هرچه ایمان میاوری میشکند
حتی خواب هایت را
درست وقتی که می خواهی
ذره ای از زمین جدا شوی
من
میان خواب های هزار نفر
غلت می خورم
آخر می دانی
این هزار تو
به هیچ چیز ایمان ندارد
تو می توانی دست هایت را به سوی ماه
دراز کنی
و شاید
چیدن!
یا ....

نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت 1396 ساعت 09:25 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات | |

دوستان هیچ چیز بنفشی با خودتون همراه نداشته باشید،
لطفاً از همه خواهش میکنم، عاجزانه خواهش میکنم که برای تکرار نشدن خاطرات تلخ رأی بدید
با سپاس فراوان
-------------------------------------
دستانم را بگیر
بگذار حس کنی
بودن را
جریان را
مردم سرزمینت را
دستانم را بگیر
قدم بردار
تا نقش پاهایت بر این کره خاکی
نگار بزند
تو می دانی
یک گل
سرب را
نابود نخواهد کرد
اما درست به آن دشتی فکر کن
که میان لبخندت
بزرگ ترین دیو جهان را
خاک می کند
ریشه هایت را گره بزن
تا شاید این درخت تنومند
دوباره زنده شود!

نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 ساعت 07:18 ب.ظ توسط محمدحسین محمدی نظرات | |

Design By : Pichak